خدا خداست، چون شايسته خدائيست. نه به خاطر نعمتهايش و نه به خاطر سختی هايش.
حديث قدسي:
«من بر طبق گمان بنده ام با وي رفتار ميکنم. پس همواره به من گمان نيک ببريد.»
به مفهوم حديث قدسي فوق فکر کنيد. به اعتقاد من اين حديث را ميتوان به عنوان يکي از قوانين اساسي حاکم بر زندگي به حساب آورد، زيرا برخي از مهمترين اصول مربوط به راه و رسم زندگي را ميتوان مستقيماً از آن نتيجه گرفت. ابتدا قصد داشتم تا برداشتهاي خودم را از اين حديث به تفصيل بيان کنم. اما بعد منصرف شدم و بهتر ديدم تا به جاي بيان نظرات خودم، به تمام دوستان عزيزي که اين پيام را ميخوانند، توصيه کنم تا خوب به محتواي آن فکر کنند.
لذا تنها به ذکر يک نکته اکتفا ميکنم:
امروزه در روانشناسي غربي، توجه فراواني به مثبت انديشي ميشود. مثبت انديشي به اين معناست که جنبههاي مثبت زندگي را کانون توجه قرار دهيم و قدردان تمام نعمتهايي که در زندگي از آنها بهرهمند هستيم، باشيم. به بيان ديگر اجازه ندهيم که تفکرات منفي که عموماً زائيده برداشتهاي غلط ما از زندگيست موجب شود تا خوشبيني خود را به زندگي از دست بدهيم.
به اعتقاد من در درون مثبت انديشي، حس اعتماد و حسن ظن به خداوند نهفته است. اين حديث نيز صراحتاً اهميت و نتيجه حسن ظن نسبت به خداوند را بيان ميکند. لذا صحت توصيهاي که در روانشناسي غربي به مثبت انديشي ميشود، در اين حديث قدسي به وضوح تأييد ميگردد.
بدن انسان متشکل از ميلياردها سلول زنده مختلف است. اکنون به جاي اينکه به بدن خودتان به عنوان يک مجموعه مستقل و داراي هويت مشخص نگاه کنيد، تصور کنيد که در جايگاه يکي از سلولهاي تشکيلدهنده انگشت پايتان قرار گرفتهايد. از منظر آن سلول کوچک به بدن خودتان بنگريد.
آيا به نظر شما اين سلول که در انگشت پاي شما قرار گرفته است، از سلول ديگري که در بافتهاي چشم شما قرار گرفته، اطلاع و شناختي دارد؟
خير. واقعيت اين است که سلول واقع در انگشت پا تنها به انجام وظايف خود ميپردازد. سلول مربوط به بافتهاي چشم هم دقيقاً همين وضعيت را دارد. اين دو سلول هيچ ارتباط مستقيمي با هم ندارند. در حقيقت، از منظر هر يک از اين سلولها، بدن شما يک فضاي لايتناهي است که در آن، تعداد بيشماري سلول به طور مستقل در کنار هم زندگي ميکنند و هر يک نيز صرفاً به انجام کارهاي مربوط به خود مشغولند.
اما شما از ديدگاه خودتان يک موجود واحد با يک هويت مشخص هستيد، نه يک فضاي لايتناهي که موجودات بيشماري به طور مستقل در آن زندگي ميکنند. نکته جالب توجه اين است که اگر هر يک از اين سلولهاي به ظاهر مستقل کار خود را به درستي انجام ندهند، شما با مشکل روبرو خواهيد شد. لذا سلامتي شما، که در بر گيرنده تمام آن سلولها هستيد، در گرو اين است که تک تک آنها سالم بوده و وظايف خود را با موفقيت انجام دهند.
پس ميبينيد که از منظر يکي از سلولهاي بيشمار تشکيل دهنده بدنتان، هويت شما به عنوان يک انسان مفهومي ندارد. اين هويت زماني معنا پيدا ميکند که از بيرون به آن توجه شود، نه از داخل.
اين مطلب از اصل مسلم زير سرچشمه ميگيرد:
«تا ناظر، خارج از موضوع نظاره و محيط به آن نبوده باشد، نميتواند توضيح کاملي درباره آن موضوع ادا کند – محمدتقي جعفري / کتاب: ايدهآل زندگي و زندگي ايدهآل».
مثال فوق را ميتوان به کل عالم بشري نيز تعميم داد. زيرا در حقيقت
بني آدم اعضاي يک پيکرند
آري، در واقع کل عالم بشري نيز مجموعاً يک پيکره واحد را تشکيل ميدهد. در اين پيکره واحد، تک تک انسانها همان نقش سلولهاي کوچک زنده را دارند. دقيقاً مشابه با مثالي که در بالا ذکر شد، تک تک ما انسانها، چون از داخل اين پيکره واحد به دنيا مينگريم، آن را درک نميکنيم و خود را به صورت سلولهاي زندهاي ميبينيم که مستقل از يکديگر در کنار هم زندگي ميکنيم و هر کدام فقط به انجام وظايف و امور مربوط به خود مشغوليم. غافل از اينکه همه ما اجزاء يک پيکره واحد هستيم.
حال اگر ديدگاه خود را تغيير دهيم و وجود اين پيکره واحد را مد نظر قرار دهيم و خود را جزء لاينفکي از آن بدانيم، آنگاه بسياري از فضائل انساني خود به خود در ما ايجاد ميگردد و ميآموزيم که به تمام انسانها به عنوان اجزاء پيکرهاي که خودمان هم عضو آن هستيم، عشق بورزيم.
« به جاي اينکه خود را رقيب ديگران حس کنيد، به پيروي از اصول مهر آميز کائنات، محبت خالصانه خويش را به ايشان ارزاني و آنان را جزئي از تن واحد بشريت تلقي کنيد. هرگز نکوشيد که براي کسب دستاوردها و انجام وظايف، کسي را مغلوب کنيد و يا شکست بدهيد- دکتر وين دبليو داير / کتاب: باور کنيد تا ببينيد».
در حقيقت به اين باور ميرسيم که چون بشريت يک تن واحد است، لذا پيشرفت و موفقيت هرکس سبب پيشرفت و خوشبختي اين تن واحد ميشود. بنابراين بايد هم براي خود و هم براي تک تک افراد بشر قلباً آرزوي موفقيت و پيشرفت نامحدود داشته باشيم.
و شايد عاليترين نتيجهاي که ميتوان از چنين انديشه متعالي گرفت اين حديث زيباي حضرت علي(ع) باشد:
« هر آنچه براي خود ميپسندي براي ديگران هم بپسند و هر آنچه براي خود نميپسندي براي ديگران هم نپسند.»
« دو پسر جوان به نامهاي مايکل و ادوارد در يک کوچه در همسايگي هم زندگي ميکردند. آن دو از بچگي با هم همبازي و دوست بودند. پدر مايکل يک کارمند ساده با درآمد پائين بود. اما پدر ادوارد يک تاجر ثروتمند بود و خانواده او زندگي بسيار مرفهي داشتند. مايکل از زمانيکه ارزش پول را در زندگي درک کرده بود، همواره به حال ادوارد غبطه ميخورد و آرزو ميکرد که اي کاش خانواده او نيز مانند ادوارد ثروتمند بودند. او همواره در مقابل ادوارد احساس حقارت ميکرد.
مايکل از مدتي قبل به يکي از دختراني که در محله آنها زندگي ميکرد علاقمند شده بود و تصميم داشت تا در يک موقعيت مناسب از او خواستگاري کند، اما به دليل اينکه موقعيت مالي خود را ايدهآل نميدانست مدام اين کار را به تأخير ميانداخت. سرانجام يک روز که با دوست قديمياش ادوارد گپ ميزد، خبر غير منتظرهاي را از او شنيد. ادروارد به او گفت که به يکي از دختراني که در همين محل زندگي ميکند پيشنهاد ازدواج کرده است. مايکل با دستپاچگي مشخصات بيشتري را در مورد آن دختر پرسيد. بله، همانطور که حدس ميزد او همان دختر مورد نظر مايکل بود. ابتدا جا خورد. سپس خواست تا موضوع را با ادوارد در ميان بگذارد، اما خجالت کشيد. همان روز اين مسأله را با خانوادهاش در ميان گذاشت. پدرش توصيه کرد تا او نيز پيشنهاد ازدواج خودش را مطرح کند. اما مايکل گفت مسلم است که من در مقابل ادوارد با آن خانواده متمولش، پاسخ منفي ميگيرم و سرافکنده ميشوم. مدت زيادي با خود کلنجار رفت و عاقبت نيز پيشنهاد ازدواجش را مطرح نکرد. بالاخره ادوارد با آن دختر ازدواج کرد و خانواده مايکل هم به مراسم عروسي آنها دعوت شدند. بعد از مراسم جشن، ادوارد نکته جالبي را به مايکل گفت. او گفت من در زمان خواستگاري از همسرم چيزي از وضعيت مالي خانوادهام به او نگفته بودم. او بعد از اينکه در مورد ازدواج با من تصميم گرفت، از ثروت خانوادگي من آگاه شد. چون ميخواستم که او من را فقط به خاطر خودم انتخاب کند نه به خاطر ثروت خانوادهام. »
در اين حکايت، تنها مانعي که سد راه مايکل براي رسيدن به خواستهاش ميشود، مانعي است که او در ذهن خودش به وجود آورده است. زيرا همانطور که گفته شد، ادوارد براي مطرح نمودن پيشنهادش هيچ نيازي به بيان وضعيت خوب مالياش نداشت و حتي ترجيح داد تا آن دختر بدون اطلاع از ثروت خانوادگي او تصميم بگيرد. اين ديدگاه غلط قطعاً ميتواند روي تصميمگيريهاي بعدي مايکل نيز تأثير بگذارد.
اگر ديدگاه خود را نسبت به زندگي تغيير دهيم خواهيم ديد که بسياري از موانعي که در زندگي احساس ميکنيم، در حقيقت ساخته و پرداخته ذهن خود ما هستند و ربطي به شرايط بيروني ندارند.
« شما هيچ مشکلي نداريد، مگر اينکه خودتان اينطور فکر کنيد.»
دکتر وين دبليو داير
آيا به سرنوشت و قسمت اعتقاد داريد؟
شايد سؤال در مورد سرنوشت انسان، که در واقع ارتباط تنگاتنگي نيز با مسأله جبر و اختيار دارد، يکي از قديميترين و بحث برانگيزترين سؤالاتي باشد که در زمانهاي مختلف مورد توجه فلاسفه قرار گرفته است. پاسخي که هر کس به اين سؤال که« انسان واقعاً تا چه اندازه در تعيين سرنوشت خود نقش دارد؟» ميدهد ارتباط مستقيم به ساير اعتقادات و جهانبيني او دارد.
اما مختصر و مفيدترين پاسخ را به اين پرسش بايد از زبان حافظ شنيد. پاسخ حافظ به اين سؤال، که انطباق کامل با نظر اسلام هم دارد، تنها در يک مصراع از بيت زير خلاصه ميشود:
|
در دايـــره قســمت مــا نقطـــه پرگــاريم |
|
لطف آنچه تو انديشي، حکم آنچه تو فرمايي |
حافظ
در بيت اول، قسمت به يک دايره تشبيه شده است. لذا تمام نقاطي که داخل اين دايره قرار بگيرند، مشمول قسمت ميشوند. از طرفي ما نيز به عنوان يکي از نقاط داخل اين دايره معرفي شدهايم. اما کدام نقطه؟ . . . نقطه پرگار.
نقطه پرگار يکي از نقاط داخل دايره است، اما يک تفاوت مهم با ساير نقاط دارد. اين نقطه، خود عامل بوجود آمدن دايره ميشود و محل دايره را نيز تعيين ميکند. لذا طبق اين نظر:
انسان با اختيار خود قسمت خود را تعيين ميکند. به اين ترتيب که اعمال انسان داراي نتايج محتوم و معيني هستند، و هنگاميکه انسان به اختيار خود اعمالي را انجام ميدهد، مشمول آن نتايج محتوم (که قسمت ناميده ميشود) ميگردد.
عاملي که ارتباط بين اعمال و نتايج آنها را تعين ميکند نيز همان چيزي است که در قرآن به سنت الهي تعبير شده است (سوره احزاب – آيه 63 :«سنت الهي تغييرپذير نيست. سنت الهي قابل برگرداندن نيست»). سنتهاي الهي قوانين لايتغير حاکم بر جهان هستند.
« و پيوسته پرواز کنيد و هيچ آشيانه معين نگيريد – که همه مرغان را از آشيانهها گيرند.» شيخ شهابالدين يحيي سهروردي (شيخ اشراق) – رسالهالطير
ما انسانها در هر زمان، به اقتضاي شرايط و احوالات خود اهداف و آرزوهايي را در سر ميپرورانيم. شايد همه ما در زندگي اين تجربه را داشته باشيم که پس از دستيابي به آرزوها و اهداف، به اين نتيجه رسيدهايم که اين هدف هم براي ما راضي کننده نيست. لذا پس از مدتي آرزوي بعدي شکل ميگيرد و اين روند به همين ترتيب ادامه پيدا ميکند. حال اين سؤال مطرح ميشود که بالاخره تا کجا بايد پيش برويم تا احساس رضايت حقيقي در ما ايجاد شود؟
«انسان هر ايدهآلي را که به عنوان هدف منظور بدارد، پس از وصول به آن هدف و بلکه با تجسيم واقعي آن، خود را بزرگتر از آن ميبيند و هدف به دست آمده را مانند جزء کوچکي از خويش ميپندارد. منِ انساني پس از رهايي از پرستش خود طبيعي به هر نقطهاي از تکامل و ايدهآلي که ميرسد – اگرچه پيش از وصول به آن نقطه و ايدهآل، آن را سعادت مطلق ميپنداشته است – خود را منِ ديگري ميبيند که آن نقطه و ايدهآل مانند پوست يا جزئي از آن شده است. ديناميک اساسيِ من همانگونه که به مرحله پيشين قناعت نورزيده و رهسپار مرحله کاملتر گشته است، همچنين پس از آنکه مرحله کمال مفروض را جزء خود ديد، در اين مرحله نيز نميخشکد و به سکون مبدل نميگردد.» کتاب: فلسفه و هدف زندگي – علامه محمدتقي جعفري
آري، حقيقت اين است که انسان براي حرکت به اين دنيا آمده است نه براي سکون. لذا هيچ سکوني براي ذات اصيل انساني راضي کننده نيست و هدف را بايد در همان حرکت جستجو نمود. قطعاً هدفي که ميتواند جوابگوي دامنه خواهش ذات انساني باشد، فراتر از عالم مادي و خواستههاي مادي است، و در سايه جستجوي چنين هدفي است که انسان در مسير تعالي و طي مراحل رشد قرار ميگيرد.
|
از جــمادي مـردم و نامــي شــدم |
|
وز نمــا مـــردم به حيــوان ســر زدم |
|
مــردم از حيــوانـــي و آدم شــدم |
|
پس چـه ترسم کـي ز مردن کم شدم؟ |
|
حـمــله ديگــر بميـــرم از بشـــر |
|
تــا بـر آرم از مــلائــک بــال و پـــر |
|
وز ملــک هم بايدم جستن ز جـــو |
|
«کــلُّ شـــئٍ هــالــک الاّ وَجـهُـــهُ» |
|
بــار ديگــر از ملــک پــران شــوم |
|
آنچـــه اندر وهـــم نــايـد آن شـــوم |
|
پس عــدم گـردم عدم چون ارغنون |
|
گــويـدم «انـــّا الــيـــه راجـعـــون» |
بنابراين اگر ميخواهيم تصويري واقع بينانه از زندگي داشته باشيم و بر اساس آن تصميمات درستي در زندگي بگيريم، بايد اين واقعيت را بپذيريم که:
هيچ يک از خواستههاي مادي، آخرين خواسته ما نخواهد بود و احساس رضايت کامل را در ما ايجاد نخواهد کرد. اولين و مهمترين ويژگي يک زندگي صحيح اين است که انسان مدام خود را در مسير رشد ببيند، و بداند که احساس دلبستگي به متعلقات مادي يک احساس کاذب است که انسان را زمينگير کرده و از مسير تعالي باز ميدارد.
يک جام شيشهاي را در نظر بگيريد. تصور کنيد که يک شمع روشن درون اين جام قرار گرفته است. جام در دست شماست و شما در حال حرکت در يک مسير تاريک هستيد. نور شمع راه شما را روشن ميسازد. اگر سراسيمه و با تشويش و شتابزدگي حرکت کنيد، شعله شمع پراکنده شده و خاموش ميشود. آنگاه تاريکي مسير، سبب ميشود شما راه را اشتباه طي کنيد.
اين جام بلور ذهن و قلب شماست، راهي که طي ميکنيد همان مسير زندگي شماست و شمع روشن نيز آرامش دروني شماست که سبب ميشود نور هدايت به مسير زندگيتان بتابد. هر گاه در زندگي دچار تشويش، دلهره، شتابزدگي، يأس و در يک کلام دچار تفکرات منفي شويد، شعله شمع پراکنده شده و ممکن است خاموش شود. در اين صورت شما بايد مسير زندگي را در ظلمات طي کنيد و ممکن است به بيراهه برويد. بنابراين هميشه در مسير زندگي طوري حرکت کنيد که شعله آرامش دروني شما متلاطم و خاموش نگردد.
آرامش درون، زمينهساز بهرهمندي از نداي درون است، نداي درون نيز برآمده از بعد خداگونه انسان است و بهترين راهنماي او در زندگي ميباشد. پس هيچ گاه اجازه ندهيد که مشکلات زندگي آرامش دروني شما را از بين ببرند.
|
سالـها تاريخ شمسي گشت و گشت |
|
شادمـان شد تا شنيـد اين سرگذشت |
|
روز ميــلاد امـــام هشتــم اســت |
|
هشت هشت جمعـة هشتـاد و هشت |
روايت عنوان بصري در بر دارنده مطالب جامع و پرباري در بيان حقيقت عبوديت و رياضت نفس و بردباري و کيفيت تحصيل علم و مقام تسليم و رضا است.
«عارف نامور مرحوم آيت الله سيد علي قاضي (ره) به شاگردان و مريدان خود دستور ميدادند که آن را بنويسند و بدان عمل کنندو ميفرمودند: بايد آن را در جيب خود داشته باشيد و هفتهاي يکي دو بار آن را مطالعه کنيد.
ايشان شاگردان خود را بدون التزام به مضمون اين روايت نميپذيرفتند.» کتاب: روح مجرد – صفحه 176.
عنوان بصرى مرد مسنى كه نود و پنج سال از عمرش گذشته بود مىگويد: من سالها پيش مالك بن انس جهت يادگيرى حديث مىرفتم وقتى امام صادق(ع) به مدينه آمد پيش حضرت رفتم و دوست داشتم چنانكه از مالك حديث فرا گرفته بودم از آن حضرت نيز فرا گيرم. امام از رفت و آمد با من عذر آوردند و فرمودند: مشغله من زياد است علاوه بر ان در ساعات شبانه روز مشغول به اذكار و اورادى هستم. مرا از كارها و ذكرهايم باز ندار و به مانند گذشته پيش مالك برو و از او حديث بگير [احتمالاً چون عنوان بصرى امام صادق را فردى به مانند مالك بن انس مىدانست حضرت از رفت و آمد با او عذر آوردند]. عنوان بصرى مىگويد: من از سخن امام صادق اندوهگين شدم و از نزد آن حضرت بيرون آمدم و با خود گفتم اگر امام در من خيرى مىديد از رفت و آمد با من عذر نمىخواست به مسجد پيامبر رفتم و به قبر پيامبر(ص) سلام دادم و فرداى آن روز دوباره به زيارت پيامبر رفتم و دو ركعت نماز خواندم و از خداوند خواستم قلب امام صادق(ع) را به من مهربان گرداند و مرا از علوم آن حضرت روزى نمايد تا به راه راست هدايت يابم. پس از زيارت پيامبر ناراحت به خانهام بازگشتم و چون محبت امام به قلبم نشسته بود پيش مالك نرفتم و فقط براى نماز از خانه بيرون مىآمدم تا اين كه صبرم تمام شد و پس از نماز عصر به سمت خانه امام صادق(ع) رفتم و اجازه ورود خواستم خادم حضرت آمد و گفت چه مىخواهى گفتم جهت عرض سلام آمدهام. خادم گفت حضرت مشغول نماز است دم درب ايستادم چيزى نگذشته بود كه خادم حضرت آمد و گفت داخل شود. داخل شدم و بر آن حضرت سلام كردم حضرت پاسخ دادند و فرمودند: بنشين خداوند ترا بيامرزد نشستم حضرت سر بزير افكندند و پس از مدتى سر را بلند كردند و فرمودند كينه ات چيست گفتم ابوعبدالله حضرت فرمودند خداوند به تو توفيق دهد و كنيهات را ثابت بدارد خواسته ات چيست اى ابوعبدالله؟ عنوان مىگويد با خودم گفتم اگر ثمره ديدار با امام فقط همين دعا باشد مرا كافى است گفتم من از خداوند خواستم قلب شما را به من مهربان گرداند و از علوم شما مرا روزى فرمايد و اميدوارم كه خواستهام عملى شود. حضرت فرمودند: اى ابوعبدالله علم به خواندن و فراگرفتن نمىباشد بلكه نورى است كه مىتابد در قلب هر كس كه خداوند بخواهد او را هدايت نمايد. پس اگر علم خواهى از خودت در مرحله اول عبوديت را بخواه و علم را به عمل كردن به آن طلب كن و از خداوند طلب فهم كن تا خداوند به تو بفماند. عنوان مىگويد به حضرت خطاب كردم اى شريف حضرت فرمودند: بگو اى ابوعبدالله [به كنيه مرا صدا كن] گفتم اى ابوعبدالله حقيقت عبوديت چيست حضرت فرمودند: سه چيز است. 1. اين كه بنده در آن چه خداوند به او داده براى خودش مالكيتى نبيند چون بندگان مالكيتى ندارند و مال را مال خداوند مىدانند و در هر جا او فرموده قرار مىدهند. 2. اين كه بنده براى خودش تدبير و پيش بينى نكند. 3. تمامى اشتغال شخصى در اوامر و نواهى خداوند باشد. پس هر گاه بنده در آنچه خداوند به او داده براى خودش مالكيتى نبيند، انفاق در مواردى كه خداوند امر به انفاق كرده راحت مىشود. و هر گاه بنده تدبير امورش را به مدبر حقيقى يعنى خداوند واگذار كند مشكلات و مصائب دنيا براى او آسان مىشود. و هر گاه بنده مشغول به انجام اوامر خداوند و ترك نهىهاى او شود وقتى براى مجادله و فخر كردن بر ديگران نمىيابد. پس هر گاه خداوند به بنده اين سه چيز را كرامت فرمايد دنيا، شيطان و خلق بر او آسان خواهد شد و ديگر دنيا را به جهت افزونطلبى و فخر فروشى نمىخواهد و آنچه را در نزد مردم است به جهت برترى بر ديگران نمىخواهد و ايامش را به بطالت نمىگذراند و اين اول درجه تقوى است. خداوند مىفرمايد تلك الدار الاخره بخعلها اللذين لايريدون علواً فى الارض و الافساداً و العاقبة للمتقين. (آرى اين سراى آخرت را تنها براى كسانى قرار مىدهيم كه اراده برترى جويى در زمين و فساد را ندارند و عاقبت نيك براى پرهيزكاران است.
گفتم: اى ابوعبدالله مرا نصيحت نماييد: حضرت فرمود، توصيه مىكنم تو را به نه چيز كه اين نه چيز سفارش من است به كسانى كه خواهان راه به سوى خداوند هستندو از خداوند مىخواهم كه به تو توفيق عمل به اين سفارشات را بدهد. سه تاى از اين نه چيز در رياضت نفس مىباشد و سه چيز در حلم و سه چيز در علم. اين نه چيز را حفظ كن و آن را سبك مشمار. عنوان مىگويد: حواسم را كاملاً به حضرت جمع نمودن براى شنيدن آنچه حضرت مىفرمايد: آنگاه حضرت فرمود:
اما آن سه چيز كه در رياضت نفس است. بر حذر باش از اينكه آنچه را ميل و اشتها به آن ندارى بخورى چون موجب حماقت و نادانى مىشود و نخور مگر هنگام گرسنگى و هر گاه خوردى حلال بخور و نام خداوند را بر آن ببر و بياد بياور حديث پيامبر(ص) كه مىفرمايد: پر نكرده است فرزند آدم ظرفى را بدتر از شكمش. پس اگر ناچار از خوردن هستى ثلث معده را غذا بخور و ثلث آن را براى نوشيدنى و ثلث آن را براى نفس كشيدن بگذار.
و آن سه چيز كه در حلم است. هر گاه كسى به تو گفت اگر يك بگويى ده جوابت مىدهم، تو بگو: اگر ده بگويى يك جواب نمىدهد. و هر گاه كسى به تو دشنام داد به او بگو: اگر در آنچه مىگويى راست مىگويى از خداوند مىخواهم مرا ببخشد و اگر دروغ مىگويى از خداوند مىخواهم ترا ببخشد و هر گاه كسى تو را وعده به خيانت داده تو او را به خيرخواهى و مراعات وعده بده.
و آن سه چيز كه در علم است. آنچه را نمىدانى از علما سؤال كن و بر حذر باش كه به جهت امتحان و تجربه از آنان سوال كنى (يعنى آنچه را مىدانى به جهت امتحان كه آيان او مىداند از او بپرسى) و بر حذر باش از اين كه به رأس خودت عمل كنى و تا راهى براى احتياط وجود دارد احتياط كن و از فتو دادن فرار كن به مانند فراز از شير و گردن خودت را پل براى ديگران قرار مده.
آنگاه امام صادق فرمود: برخيز ابوعبدالله كه تو را نصيحت كردم و مزاحم اذكار من نشو چرا كه من به خودم بدگمان هستم. و درود بر كسى كه از هدايت پيروى كند. (بحار الانوار 1/244)
عقلانيت و معنويت دو نيروي عظيم و شگرف هستند که در ذات ما انسانها به وديعه گذاشته شدهاند. اغلب ما فلسفه را به عنوان سمبل عقلانيت و عرفان را به عنوان نقطه کمال معنويت ميشناسيم. مرور تاريخچه مربوط به مکاتب فلسفي و عرفاني و نيز زندگينامههاي بزرگان اهل فلسفه و عرفان حاکي از اين است که در گذشتههاي دور عملاً اين باور وجود داشته است که فلسفه و عرفان دو مسير کاملاً جدا (و يا حتي متضاد) هستند. به طوريکه اگر شخصي به يکي از اين دو مسير گرايش دارد، نميتواند اهل ديگري هم باشد. حتي گاهي پيروان اين دو مسير يکديگر را به الحاد نيز متهم ساختهاند. دامنه اين اعتقاد به زمان معاصر نيز ميرسد. شايد يکي از بهترين نمونههاي اين تفکر در زمان معاصر، مرحوم آيت الله سيد علي قاضي طباطبايي (ره) باشد. مرحوم قاضي از برترين و وارستهترين چهرههاي معاصر در عرفان اسلامي و شيعي ميباشد. از اوصاف اين عارف عظيم همين بس که دو نفر از شاگردان مکتب اخلاق و عرفان ايشان مرحوم آيت الله بهجت (ره) و مرحوم علامه طباطبايي (ره) ميباشند. اين در حاليست که بنا به گفته آيت الله کشميري [کتاب: عطش – مؤسسه فرهنگي مطالعاتي شمسالشموس] در زمان فوت ايشان، برخي از اهالي دانش در نجف حتي به تعطيلي دکانهاي بازار (در نجف براي رعايت احترام علمايي که فوت ميشدند بازار تعطيل ميشده است) معترض بودهاند و مرحوم قاضي را درخور چنين اقدامي نميدانستند.
البته اين تفکر به مرور زمان و با ظهور چهرههاي جديد در هر دو حوزه عرفان و فلسفه دچار تغييراتي شده است. شايد در اين زمينه نيز بهترين نمونه در زمان معاصر علامه طباطبايي (ره) باشد که يک فيلسوف بزرگ و در عين حال يک عارف واصل است. حال اين سؤال مطرح ميشود که واقعاً چه نسبت و رابطهاي بين اين دو مسير وجود دارد؟ کدام يک از اين دو مسير براي سعادت انسان مناسبتر است؟
در اينجا براي بررسي اين پرسش، تنها به ذکر دو نمونه جالب توجه ميپردازيم. دو قطب برجسته فلسفه اسلامي که تفکرات آنها پس از گذشت چند قرن، هنوز زيربناي تفکر فلسفي در اسلام و بخصوص شيعه را تشکيل ميدهد بوعلي سينا و ملاصدرا ميباشند. اين دو حکيم برجسته، از مهمترين شخصيتهايي هستند که عمري را در مسير عقلانيت و فلسفه سپري کردهاند. اما نکته جالب توجه اين است که هر دوي آنها در نهايت به تفکرات عرفاني گرايش پيدا کردهاند.
بوعلي سينا:
بوعلي سينا در اواخر عمر در نمط نهم کتاب اشارات (که ظاهراً آخرين اثر وي است) فصلي را به «مقامات العارفين» اختصاص داده است. بخش کوتاهي از اين فصل در ادامه ارائه ميشود.
«آنکه از تنعم دنيا رو گردانيده است زاهد ناميده ميشود، آنکه بر انجام عبادات از قبيل نماز و روزه و غيره مواظبت دارد به نام عابد خوانده ميشود و آنکه ضمير خود را از توجه به غير حق باز داشته و متوجه عالم قدس کرده تا نور حق بدان بتابد عارف شناخته ميشود. البته گاهي دو تا از اين عناوين يا هر سه در يک نفر جمع ميشود. زهد غير عارف نوعي داد و ستد است، گويي کالاي دنيا را ميدهد تا کالاي آخرت را بگيرد. اما زهد عارف، نوعي پاکيزه نگه داشتن دل است از هر چه دل را از خدا باز دارد. عبادت غير عارف نيز نوعي معامله است از قبيل کار کردن براي مزد گرفتن، گويي در دنيا مزدوري ميکند تا در آخرت مزد خود را که همان ارج و ثوابهاست دريافت کند. اما عبادت عارف، نوعي تمرين و ورزش روح براي انصراف از عالم غرور و توجه به ساحت حق است تا با تکرار اين تمرين بدان سو کشيده شود. عارف، حق (خدا) را ميخواهد نه براي چيزي غير حق و هيچ چيزي را بر معرفت حق ترجيح نميدهد، و عبادتش براي حق تنها به خاطر اين است که او شايسته عبادت است . . .» قسمتي از فصل مقام العارفين - نمط نهم اشارات – بوعلي سينا.
در ادامه مطلب فوق بوعلي به ترتيب به ذکر و توضيح مراحل سير و سلوک عرفاني ميپردازد.
ملاصدرا:
يکي از آثار برجسته ملاصدرا کتاب ارزشمند «اسفار اربعه» است.
اسفار اربعه يعني چه؟
«بر اساس اعتقاد عرفا، انسان سالک در مسير تکامل و سلوک عرفاني خود با چهار سير روبرو ميگردد: سير من الخلق الي الحق، سر بالحق في الحق، سير من الحق الي الخلق بالحق، سير في الخلق بالحق.
سير اول از مخلوق است به خالق. سير دوم در خود خالق است، يعني در اين مرحله با صفات و اسماء الهي آشنا ميشود و بدانها متصف ميگردد. در سفر سوم بار ديگر به سوي خلق باز ميگردد بدون آنکه از حق جدا شود؛ يعني در حاليکه با خداست، به سوي خلق براي ارشاد و دستگيري و هدايت باز ميگردد. سير چهارم سفر در ميان خلق است با حق. در اين سير، عارف با مردم و در ميان مردم است و به تمشيت امور آنها ميپردازد براي آنکه آنها را به سوي حق سوق دهد.» کتاب: کليات علوم اسلامي – استاد مطهري
منظور از «اسفار اربعه» (سفرهاي چهارگانه) چهار سير عرفاني است که در بالا به آنها اشاره شد. ملاصدرا، خود در مقدمه جلد اول از کتاب اسفار اربعه، به شرح اين نکته ميپردازد که پس از گذراندن سالهاي زيادي از عمر خود در حوزه فلسفه، با يک تغيير و تحول عميق روحي و فکري مواجه ميگردد. مدتي در يک بحران فکري قرار ميگيرد و سپس بنا به گفته خود، عنايتي از جانب حق به او ميگردد و مکاشفاتي در ذهن او صورت ميگيرد. کتاب اسفار اربعه، نتايج و دستاوردهاي ملاصدرا در دوره تحول روحي و فکري اوست و همانطور که اشاره شد اين کتاب به تفصيل به مراحل سير عرفاني ميپردازد.
نتيجهگيري:
ملاحظه ميگردد که دو تن از برترين چهرههاي فلسفي، پس از طي عاليترين مراحل عقلانيت به تفکرات معنوي و عرفاني تمايل پيدا کردهاند. در اينجا توجه به اين بيت زيبا از حافظ خالي از لطف نيست:
|
نصيحت گوش کن جـانا که از جان دوستر دارند |
|
جـــوانان سعـــادتمنــــد پنــد پيـــر دانا را |
|
حديث از مطرب و مـي گـو و راز دهر کمتر جوي |
|
که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را |
حافظ
اگر شخصيت انسان را به يک عمارت يا ساختمان تشبيه کنيم، عقلانيت به منزله پي اين ساختمان و معنويت به منزله بنا و طبقات فوقاني آن ميباشد. بديهي است اگر کسي تنها به عقلانيت بپردازد، مانند ساختماني است که تنها در مرحله پي باقي ميماند، مستحکم اما پست و کوتاه. اما چنانچه بدون رشد عقلاني به معنويت بپردازد نيز، همچون ساختماني خواهد بود که بدون پيريزي بنا شده باشد. ممکن است مرتفع باشد، اما کاملاً آسيب پذير و متزلزل است. لذا شخصيت يک انسان به هردو عنصر به صورت متعادل نياز دارد، همانند ساختماني که هم پي محکمي دارد و هم طبقات متعدد و مرتفع.
اما بايد پذيرفت که ورود به مرحله معنويت يک ضرورت است، زيرا عقلانيت صرف انسان را به تعالي نميرساند. چنانکه حافظ ميگويد
|
عاشق شو ار نه روزي کار جهان سر آيد |
|
نا خوانده نقش مقصـود از کارگاه هستي |
حافظ
شايد پرسش فوق در شرايطي که آسايش و آرامش بر زندگي ما حاکم است و ظاهراً مشکل جدي را در زندگي احساس نميکنيم، بي معني به نظر برسد. اما کساني که دورههاي سخت و پر تنش را در زندگي پشت سر گذاشتهاند به خوبي به اين مطلب واقفند که در هنگام ابتلاء به سختيها و مشکلات، اعتقادات حقيقي و قدرت ايمان ما مشخص ميشود.
« از امام رضا (ع) درباره ايمان و اسلام سؤال شد. فرمود امام باقر (ع) فرموده است: ايمان يک درجه فوق اسلام است، و تقوي يک درجه از ايمان بالاتر، و يقين يک درجه بالاتر از تقوي است و چيزي کمتر از يقين بين مردم تقسيم نشده است. پرسيدند يقين چيست؟ فرمود: توکل و اتکا بر خداوند و تسليم شدن براي او و رضا به رضاء خداوندي و احاله به امر خدا.»
رضا به رضاي خداوند داشتن و واگذاري امور به خداوند، و يا به تعبيري اعتماد و حسن ظن داشتن نسبت به خدا، در هنگام ابتلاء به سختيها کار آساني نيست. اين کار فقط از عهده کساني بر ميآيد که ايمان آنها به مرتبه يقين رسيده باشد.
« حضرت علي (ع): ايمان بنده راست نباشد، جز آنگاه که اعتماد او به آنچه در دست خداست بيش از اعتماد وي بدانچه در دست خود اوست باشد.» نهجالبلاغه – حکمت 302
باور داشتن اين حقيقت که در لحظاتي که زندگي و آينده در نظر ما تيره و تار ميآيد، کنترل همه چيز در دست خداست و او حتي در همچنين لحظاتي هم ما را در مسير خير و سعادت حقيقي پيش ميبرد، اگرچه ممکن است ما در آن لحظه توان درک و فهم اين مسير را نداشته باشيم، يک محک حقيقي براي سنجش ايمان ماست.
« حضرت علي (ع): اي مردم چنان باشيد که خدا شما را اميدوار به نعمتش و بيمناک از کيفرش ببيند، زيرا کسي که از نعمت خدا بهرهمند است اگر نداند اين نعمت که به او ميرسد همچون دامي پنهان است خوف و ترس خدا را در دل نميگيرد. و آنکه در سختي و تنگدستي به سر ميبرد اگر آن را آزمايش نپندارد مأيوس ميشود و پاداشي را که اميد داشت ضايع ميکند.» نهجالبلاغه – حکمت 350
سختيها و مشکلات زندگي را ميتوان به دو دسته تقسيم نمود،
دسته اول: مشکلاتي که خود ما در اثر اشتباهات و خطاهايمان، آنها را بوجود ميآوريم.
دسته دوم: مشکلاتي که خداوند بر سر راه زندگي ما قرار ميدهد.
مشکلات دسته اول، نتيجه اين است که ما با ناداني خود را به دام مشکلات مياندازيم، اما از مسير غلطي که وارد شدهايم دست بر نميداريم و خود را عاقل ميدانيم. درحاليکه اين کار اوج حماقت است.
اما مشکلات دسته دوم، در حقيقت آزمايشهاي الهي هستند. در پس پرده اين آزمايشات قطعاً خير و پاداشي نهفته است. البته براي رسيدن به اين پاداش بايد ايمان و اميد به خدا را در خود زنده نگه داشته و تقويت کنيم.
« حضرت علي (ع): هنگاميکه سختي به نهايت رسد، گشايش فرا رسد. و آن هنگام که حلقههاي گرفتاري تنگ شود، آسايش درآيد» نهجالبلاغه – حکمت 343
اين حقيقت يکي از قوانين شگرف و بزرگ زندگي است که « هميشه تاريکترين لحظه شب، لحظه قبل از سپيده است» . دامنه آزمايش الهي، ما را تا سر حد توان و تحملي که داريم تحت قشار قرار ميدهد، و پس از اينکه حداکثر قدرت ايمان خود را نمايان ساختيم، گشايش فرا خواهد رسيد.
« حضرت علي (ع): بزرگترين توانگري، توانگري به خدا (توکل بر خدا) است.» کتاب: يک هزار سخن از حضرت علي (ع)
« حضرت علي (ع): آن کس که به خدا توکل کند، او خود بينيازش گرداند.» کتاب: يک هزار سخن از حضرت علي (ع)
توکل به خداوند به معناي واگذار کردن امور به خدا (يا به تعبيري وکيل قرار دادن خدا) و اعتماد داشتن به اوست. به طوريکه انسان در هنگام مشکلات، با آرامش و اطمينان کامل قلبي (و پرهيز از بيتابي و بيقراري) به انجام وظيفه الهي و انساني خود بپردازد و صلاح و مصلحت امور را به دست خداوند بسپارد. البته اين به هيچ وجه به معناي دست از تلاش و حرکت برداشتن نيست، بلکه صحيحترين شکلِ تلاش انسان براي حل مشکلات زندگي است.
« رسول اكرم ( ص ) گروهي را كه كشت و كار نمي كردند ، ديدند و فرمودند : شما چه كاره ايد؟ عرض كردند ما توكل كنندگانيم . فرمودند : نه شما سرباريد. » مستدرک الوسائل 11/217/12789
خداوند آنقدر بزرگ و عزيز است که حتي اگر غمي را در زندگي ما قرار داد، آن غم را نيز ميتوان به عشق او با آغوش باز پذيرفت. پس، از غمهاي زندگي به عنوان فرصتي براي ابراز عشق به خدا استفاده کنيم.
