تبليغاتX
صدای سکوت
صدای سکوت
سکوت صداي خداست، اگر ايمان و اطمينان قلبي به خدا داشته باشيم.
خدايي را که شاديها براي ما تحفه مي آورند، روز ديگر، اندوه ها او را از مغز ما بيرون خواهند کرد.

خدا خداست، چون شايسته خدائيست. نه به خاطر نعمتهايش و نه به خاطر سختی هايش.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 دی1388 توسط پدرام |

حديث قدسي:

 

«من بر طبق گمان بنده ­ام با وي رفتار مي­کنم. پس همواره به من گمان نيک ببريد.»

 

توضيح: حديثهاي قدسي جملاتي هستند که از طرف خداوند به حضرت محمد(ص)

 

وحي شده­اند، اما جزو آيات قرآن نيستند.

 

به مفهوم حديث قدسي فوق فکر کنيد. به اعتقاد من اين حديث را مي­توان به عنوان يکي از قوانين اساسي حاکم بر زندگي به حساب آورد، زيرا برخي از مهمترين اصول مربوط به راه و رسم زندگي را مي­توان مستقيماً از آن نتيجه گرفت. ابتدا قصد داشتم تا برداشتهاي خودم را از اين حديث به تفصيل بيان کنم. اما بعد منصرف شدم و بهتر ديدم تا به جاي بيان نظرات خودم، به تمام دوستان عزيزي که اين پيام را مي­خوانند، توصيه کنم تا خوب به محتواي آن فکر کنند.

لذا تنها به ذکر يک نکته اکتفا مي­کنم:

امروزه در روانشناسي غربي، توجه فراواني به مثبت انديشي مي­شود. مثبت انديشي به اين معناست که جنبه­هاي مثبت زندگي را کانون توجه قرار دهيم و قدردان تمام نعمتهايي که در زندگي از آنها بهره­مند هستيم، باشيم. به بيان ديگر اجازه ندهيم که تفکرات منفي که عموماً زائيده برداشتهاي غلط ما از زندگيست موجب شود تا خوش­بيني خود را به زندگي از دست بدهيم.

 

به اعتقاد من در درون مثبت انديشي، حس اعتماد و حسن ظن به خداوند نهفته است. اين حديث نيز صراحتاً اهميت و نتيجه حسن ظن نسبت به خداوند را بيان مي­کند. لذا صحت توصيه­اي که در روانشناسي غربي به مثبت انديشي مي­شود، در اين حديث قدسي به وضوح تأييد مي­گردد.

 

شما از اين حديث چه برداشتي داريد؟
نوشته شده در تاريخ شنبه 28 آذر1388 توسط پدرام |

بدن انسان متشکل از ميلياردها سلول زنده مختلف است. اکنون به جاي اينکه به بدن خودتان به عنوان يک مجموعه مستقل و داراي هويت مشخص نگاه کنيد، تصور کنيد که در جايگاه يکي از سلولهاي تشکيل­دهنده انگشت پايتان قرار گرفته­ايد. از منظر آن سلول کوچک به بدن خودتان بنگريد.

 آيا به نظر شما اين سلول که در انگشت پاي شما قرار گرفته است، از سلول ديگري که در بافتهاي چشم شما قرار گرفته، اطلاع و شناختي دارد؟

خير. واقعيت اين است که سلول واقع در انگشت پا تنها به انجام وظايف خود مي­پردازد. سلول مربوط به بافتهاي چشم هم دقيقاً همين وضعيت را دارد. اين دو سلول هيچ ارتباط مستقيمي با هم ندارند. در حقيقت، از منظر هر يک از اين سلولها، بدن شما يک فضاي لايتناهي است که در آن، تعداد بي­شماري سلول به طور مستقل در کنار هم زندگي مي­کنند و هر يک نيز صرفاً به انجام کارهاي مربوط به خود مشغولند.

اما شما از ديدگاه خودتان يک موجود واحد با يک هويت مشخص هستيد، نه يک فضاي لايتناهي که موجودات بي­شماري به طور مستقل در آن زندگي مي­کنند. نکته جالب توجه اين است که اگر هر يک از اين سلولهاي به ظاهر مستقل کار خود را به درستي انجام ندهند، شما با مشکل روبرو خواهيد شد. لذا سلامتي شما، که در بر گيرنده تمام آن سلولها هستيد، در گرو اين است که تک تک آنها سالم بوده و وظايف خود را با موفقيت انجام دهند.

پس مي­بينيد که از منظر يکي از سلولهاي بي­شمار تشکيل دهنده بدنتان، هويت شما به عنوان يک انسان مفهومي ندارد. اين هويت زماني معنا پيدا مي­کند که از بيرون به آن توجه شود، نه از داخل.

اين مطلب از اصل مسلم زير سرچشمه مي­گيرد:

 

«تا ناظر، خارج از موضوع نظاره و محيط به آن نبوده باشد، نمي­تواند توضيح کاملي درباره آن موضوع ادا کند – محمدتقي جعفري / کتاب: ايده­آل زندگي و زندگي ايده­آل».

 

مثال فوق را مي­توان به کل عالم بشري نيز تعميم داد. زيرا در حقيقت

 

                              بني آدم اعضاي يک پيکرند

 

 آري، در واقع کل عالم بشري نيز مجموعاً يک پيکره واحد را تشکيل مي­دهد. در اين پيکره واحد، تک تک انسانها همان نقش سلولهاي کوچک زنده را دارند. دقيقاً مشابه با مثالي که در بالا ذکر شد، تک تک ما انسانها، چون از داخل اين پيکره واحد به دنيا مي­نگريم، آن را درک نمي­کنيم و خود را به صورت سلولهاي زنده­اي مي­بينيم که مستقل از يکديگر در کنار هم زندگي مي­کنيم و هر کدام فقط به انجام وظايف و امور مربوط به خود مشغوليم. غافل از اينکه همه ما اجزاء يک پيکره واحد هستيم.

حال اگر ديدگاه خود را تغيير دهيم و وجود اين پيکره واحد را مد نظر قرار دهيم و خود را جزء لاينفکي از آن بدانيم، آنگاه بسياري از فضائل انساني خود به خود در ما ايجاد مي­گردد و مي­آموزيم که به تمام انسانها به عنوان اجزاء پيکره­اي که خودمان هم عضو آن هستيم، عشق بورزيم.

 

« به جاي اينکه خود را رقيب ديگران حس کنيد، به پيروي از اصول مهر آميز کائنات، محبت خالصانه خويش را به ايشان ارزاني و آنان را جزئي از تن واحد بشريت تلقي کنيد. هرگز نکوشيد که براي کسب دستاوردها و انجام وظايف، کسي را مغلوب کنيد و يا شکست بدهيد- دکتر وين دبليو داير / کتاب: باور کنيد تا ببينيد».

 

در حقيقت به اين باور مي­رسيم که چون بشريت يک تن واحد است، لذا پيشرفت و موفقيت هرکس سبب پيشرفت و خوشبختي اين تن واحد مي­شود. بنابراين بايد هم براي خود و هم براي تک تک افراد بشر قلباً آرزوي موفقيت و پيشرفت نامحدود داشته باشيم.

و شايد عالي­ترين نتيجه­اي که مي­توان از چنين انديشه متعالي گرفت اين حديث زيباي حضرت علي­(ع) باشد:

 

« هر آنچه براي خود مي­پسندي براي ديگران هم بپسند و هر آنچه براي خود نمي­پسندي براي ديگران هم نپسند.»

نوشته شده در تاريخ جمعه 20 آذر1388 توسط پدرام |

 

« دو پسر جوان به نامهاي مايکل و ادوارد در يک کوچه در همسايگي هم زندگي مي­کردند. آن دو از بچگي با هم هم­بازي و دوست بودند. پدر مايکل يک کارمند ساده با درآمد پائين بود. اما پدر ادوارد يک تاجر ثروتمند بود و خانواده او زندگي بسيار مرفهي داشتند. مايکل از زمانيکه ارزش پول را در زندگي درک کرده بود، همواره به حال ادوارد غبطه مي­خورد و آرزو مي­کرد که اي کاش خانواده او نيز مانند ادوارد ثروتمند بودند. او همواره در مقابل ادوارد احساس حقارت مي­کرد.

مايکل از مدتي قبل به يکي از دختراني که در محله آنها زندگي مي­کرد علاقمند شده بود و تصميم داشت تا در يک موقعيت مناسب از او خواستگاري کند، اما به دليل اينکه موقعيت مالي خود را ايده­آل نمي­دانست مدام اين کار را به تأخير مي­انداخت. سرانجام يک روز که با دوست قديمي­اش ادوارد گپ مي­زد، خبر غير منتظره­اي را از او شنيد. ادروارد به او گفت که به يکي از دختراني که در همين محل زندگي مي­کند پيشنهاد ازدواج کرده است. مايکل با دستپاچگي مشخصات بيشتري را در مورد آن دختر پرسيد. بله، همانطور که حدس مي­زد او همان دختر مورد نظر مايکل بود. ابتدا جا خورد. سپس خواست تا موضوع را با ادوارد در ميان بگذارد، اما خجالت کشيد. همان روز اين مسأله را با خانواده­اش در ميان گذاشت. پدرش توصيه کرد تا او نيز پيشنهاد ازدواج خودش را مطرح کند. اما مايکل گفت مسلم است که من در مقابل ادوارد با آن خانواده متمولش، پاسخ منفي مي­گيرم و سرافکنده مي­شوم. مدت زيادي با خود کلنجار رفت و عاقبت نيز پيشنهاد ازدواجش را مطرح نکرد. بالاخره ادوارد با آن دختر ازدواج کرد و خانواده مايکل هم به مراسم عروسي آنها دعوت شدند. بعد از مراسم جشن، ادوارد نکته جالبي را به مايکل گفت. او گفت من در زمان خواستگاري از همسرم چيزي از وضعيت مالي خانواده­ام به او نگفته بودم. او بعد از اينکه در مورد ازدواج با من تصميم گرفت، از ثروت خانوادگي من آگاه شد. چون مي­خواستم که او من را فقط به خاطر خودم انتخاب کند نه به خاطر ثروت خانواده­ام. »

 

در اين حکايت، تنها مانعي که سد راه مايکل براي رسيدن به خواسته­اش مي­شود، مانعي است که او در ذهن خودش به وجود آورده است. زيرا همانطور که گفته شد، ادوارد براي مطرح نمودن پيشنهادش هيچ نيازي به بيان وضعيت خوب مالي­اش نداشت و حتي ترجيح داد تا آن دختر بدون اطلاع از ثروت خانوادگي او تصميم بگيرد. اين ديدگاه غلط قطعاً مي­تواند روي تصميم­گيريهاي بعدي مايکل نيز تأثير بگذارد.

 

اگر ديدگاه خود را نسبت به زندگي تغيير دهيم خواهيم ديد که بسياري از موانعي که در زندگي احساس مي­کنيم، در حقيقت ساخته و پرداخته ذهن خود ما هستند و ربطي به شرايط بيروني ندارند.

 

« شما هيچ مشکلي نداريد، مگر اينکه خودتان اينطور فکر کنيد.»

                                                                                                         دکتر وين دبليو داير

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 آذر1388 توسط پدرام |

آيا به سرنوشت و قسمت اعتقاد داريد؟

 

شايد سؤال در مورد سرنوشت انسان، که در واقع ارتباط تنگاتنگي نيز با مسأله جبر و اختيار دارد، يکي از قديمي­ترين و بحث برانگيزترين سؤالاتي باشد که در زمانهاي مختلف مورد توجه فلاسفه قرار گرفته است. پاسخي که هر کس به اين سؤال که« انسان واقعاً تا چه اندازه در تعيين سرنوشت خود نقش دارد؟» مي­دهد ارتباط مستقيم به ساير اعتقادات و جهان­بيني او دارد.

 

 اما مختصر و مفيدترين پاسخ را به اين پرسش بايد از زبان حافظ شنيد. پاسخ حافظ به اين سؤال، که انطباق کامل با نظر اسلام هم دارد، تنها در يک مصراع از بيت زير خلاصه مي­شود:

 

در دايـــره قســمت مــا نقطـــه پرگــاريم

 

لطف آنچه تو انديشي، حکم آنچه تو فرمايي

حافظ

 

در بيت اول، قسمت به يک دايره تشبيه شده است. لذا تمام نقاطي که داخل اين دايره قرار بگيرند، مشمول قسمت مي­شوند. از طرفي ما نيز به عنوان يکي از نقاط داخل اين دايره معرفي شده­ايم. اما کدام نقطه؟ . . . نقطه پرگار.

نقطه پرگار يکي از نقاط داخل دايره است، اما يک تفاوت مهم با ساير نقاط دارد. اين نقطه، خود عامل بوجود آمدن دايره مي­شود و محل دايره را نيز تعيين مي­کند. لذا طبق اين نظر:

 

انسان با اختيار خود قسمت خود را تعيين مي­کند. به اين ترتيب که اعمال انسان داراي نتايج محتوم و معيني هستند، و هنگاميکه انسان به اختيار خود اعمالي را انجام مي­دهد، مشمول آن نتايج محتوم (که قسمت ناميده مي­شود) مي­گردد.

 

عاملي که  ارتباط بين اعمال و نتايج آنها را تعين مي­کند نيز همان چيزي است که در قرآن به سنت الهي تعبير شده است (سوره احزاب – آيه 63 :«سنت الهي تغييرپذير نيست. سنت الهي قابل برگرداندن نيست»). سنتهاي الهي قوانين لايتغير حاکم بر جهان هستند.

 

لذا در حقيقت ما آينده را پيش­بيني نمي­کنيم، بلکه خلق مي­کنيم.
نوشته شده در تاريخ شنبه 30 آبان1388 توسط پدرام |

« و پيوسته پرواز کنيد و هيچ آشيانه معين نگيريد – که همه مرغان را از آشيانه­ها گيرند.» شيخ شهاب­الدين يحيي سهروردي (شيخ اشراق) – رساله­الطير

 

ما انسانها در هر زمان، به اقتضاي شرايط و احوالات خود اهداف و آرزوهايي را در سر مي­پرورانيم. شايد همه ما در زندگي اين تجربه را داشته باشيم که پس از دستيابي به آرزوها و اهداف، به اين نتيجه رسيده­ايم که اين هدف هم براي ما راضي کننده نيست. لذا پس از مدتي آرزوي بعدي شکل مي­گيرد و اين روند به همين ترتيب ادامه پيدا مي­کند. حال اين سؤال مطرح مي­شود که بالاخره تا کجا بايد پيش برويم تا احساس رضايت حقيقي در ما ايجاد شود؟

 

«انسان هر ايده­آلي را که به عنوان هدف منظور بدارد، پس از وصول به آن هدف و بلکه با تجسيم واقعي آن، خود را بزرگتر از آن مي­بيند و هدف به دست آمده را مانند جزء کوچکي از خويش مي­پندارد. منِ انساني پس از رهايي از پرستش خود طبيعي به هر نقطه­اي از تکامل و ايده­آلي که مي­رسد – اگرچه پيش از وصول به آن نقطه و ايده­آل، آن را سعادت مطلق مي­پنداشته است – خود را منِ ديگري مي­بيند که آن نقطه و ايده­آل مانند پوست يا جزئي از آن شده است. ديناميک اساسيِ من همانگونه که به مرحله پيشين قناعت نورزيده و رهسپار مرحله کاملتر گشته است، همچنين پس از آنکه مرحله کمال مفروض را جزء خود ديد، در اين مرحله نيز نمي­خشکد و به سکون مبدل نمي­گردد.» کتاب: فلسفه و هدف زندگي – علامه محمدتقي جعفري

 

آري، حقيقت اين است که انسان براي حرکت به اين دنيا آمده است نه براي سکون. لذا هيچ سکوني براي ذات اصيل انساني راضي کننده نيست و هدف را بايد در همان حرکت جستجو نمود. قطعاً هدفي که مي­تواند جوابگوي دامنه خواهش ذات انساني باشد، فراتر از عالم مادي و خواسته­هاي مادي است، و در سايه جستجوي چنين هدفي است که انسان در مسير تعالي و طي مراحل رشد قرار مي­گيرد.

 

 

از جــمادي مـردم و نامــي شــدم

 

وز نمــا مـــردم به حيــوان ســر زدم

مــردم از حيــوانـــي و آدم شــدم

 

پس چـه ترسم کـي ز مردن کم شدم؟

حـمــله ديگــر بميـــرم از بشـــر

 

تــا بـر آرم از مــلائــک بــال و پـــر

وز ملــک هم بايدم جستن ز جـــو

 

«کــلُّ شـــئٍ هــالــک الاّ وَجـهُـــهُ»

بــار ديگــر از ملــک پــران شــوم

 

آنچـــه اندر وهـــم نــايـد آن شـــوم

پس عــدم گـردم عدم چون ارغنون

 

گــويـدم «انـــّا الــيـــه راجـعـــون»

                                                                      مولوي – مثنوي معنوي

 

بنابراين اگر مي­خواهيم تصويري واقع بينانه از زندگي داشته باشيم و بر اساس آن تصميمات درستي در زندگي بگيريم، بايد اين واقعيت را بپذيريم که:

 

هيچ يک از خواسته­هاي مادي، آخرين خواسته ما نخواهد بود و احساس رضايت کامل را در ما ايجاد نخواهد کرد.  اولين و مهمترين ويژگي يک زندگي صحيح اين است که انسان مدام خود را در مسير رشد ببيند، و بداند که احساس دلبستگي به متعلقات مادي يک احساس کاذب است که انسان را زمينگير کرده و از مسير تعالي باز مي­دارد.

لذا اگرچه در زندگي حتماً بايد اهداف مادي مناسبي را براي خود انتخاب کنيم، اما هرگز نبايد به آن اهداف دلبسته شده و آنها را نقطه کمال و انتهاي مسير تلقي کنيم.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 17 آبان1388 توسط پدرام |

يک جام شيشه­اي را در نظر بگيريد. تصور کنيد که يک شمع روشن درون اين جام قرار گرفته است. جام در دست شماست و شما در حال حرکت در يک مسير تاريک هستيد. نور شمع راه شما را روشن مي­سازد. اگر سراسيمه و با تشويش و شتابزدگي حرکت کنيد، شعله شمع پراکنده شده و خاموش مي­شود. آنگاه تاريکي مسير، سبب مي­شود شما راه را اشتباه طي کنيد.

اين جام بلور ذهن و قلب شماست، راهي که طي مي­کنيد همان مسير زندگي شماست و شمع روشن نيز آرامش دروني شماست که سبب مي­شود نور هدايت به مسير زندگي­تان بتابد. هر گاه در زندگي دچار تشويش، دلهره، شتابزدگي، يأس و در يک کلام دچار تفکرات منفي شويد، شعله شمع پراکنده شده و ممکن است خاموش شود. در اين صورت شما بايد مسير زندگي را در ظلمات طي کنيد و ممکن است به بيراهه برويد. بنابراين هميشه در مسير زندگي طوري حرکت کنيد که شعله آرامش دروني شما متلاطم و خاموش نگردد.

آرامش درون، زمينه­ساز بهره­مندي از نداي درون است، نداي درون نيز برآمده از بعد خداگونه انسان است و بهترين راهنماي او در زندگي مي­باشد. پس هيچ گاه اجازه ندهيد که مشکلات زندگي آرامش دروني شما را از بين ببرند.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 آبان1388 توسط پدرام |
 

سالـها تاريخ شمسي گشت و گشت

 

شادمـان شد تا شنيـد اين سرگذشت

روز ميــلاد امـــام هشتــم اســت

 

هشت هشت جمعـة هشتـاد و هشت

 

روايت عنوان بصري در بر دارنده مطالب جامع و پرباري در بيان حقيقت عبوديت و رياضت نفس و بردباري و کيفيت تحصيل علم و  مقام تسليم و رضا است.

 

«عارف نامور مرحوم آيت الله سيد علي قاضي (ره) به شاگردان و مريدان خود دستور مي­دادند که آن را بنويسند و بدان عمل کنندو مي­فرمودند: بايد آن را در جيب خود داشته باشيد و هفته­اي يکي دو بار آن را مطالعه کنيد.

ايشان شاگردان خود را بدون التزام به مضمون اين روايت نمي­پذيرفتند.» کتاب: روح مجرد – صفحه 176.

 

عنوان بصرى مرد مسنى كه نود و پنج سال از عمرش گذشته بود مى‏گويد: من سالها پيش مالك بن انس جهت يادگيرى حديث مى‏رفتم وقتى امام صادق(ع) به مدينه آمد پيش حضرت رفتم و دوست داشتم چنانكه از مالك حديث فرا گرفته بودم از آن حضرت نيز فرا گيرم. امام از رفت و آمد با من عذر آوردند و فرمودند: مشغله من زياد است علاوه بر ان در ساعات شبانه روز مشغول به اذكار و اورادى هستم. مرا از كارها و ذكرهايم باز ندار و به مانند گذشته پيش مالك برو و از او حديث بگير [احتمالاً چون عنوان بصرى امام صادق را فردى به مانند مالك بن انس مى‏دانست حضرت از رفت و آمد با او عذر آوردند]. عنوان بصرى مى‏گويد: من از سخن امام صادق اندوهگين شدم و از نزد آن حضرت بيرون آمدم و با خود گفتم اگر امام در من خيرى مى‏ديد از رفت و آمد با من عذر نمى‏خواست به مسجد پيامبر رفتم و به قبر پيامبر(ص) سلام دادم و فرداى آن روز دوباره به زيارت پيامبر رفتم و دو ركعت نماز خواندم و از خداوند خواستم قلب امام صادق(ع) را به من مهربان گرداند و مرا از علوم آن حضرت روزى نمايد تا به راه راست هدايت يابم. پس از زيارت پيامبر ناراحت به خانه‏ام بازگشتم و چون محبت امام به قلبم نشسته بود پيش مالك نرفتم و فقط براى نماز از خانه بيرون مى‏آمدم تا اين كه صبرم تمام شد و پس از نماز عصر به سمت خانه امام صادق(ع) رفتم و اجازه ورود خواستم خادم حضرت آمد و گفت چه مى‏خواهى گفتم جهت عرض سلام آمده‏ام. خادم گفت حضرت مشغول نماز است دم درب ايستادم چيزى نگذشته بود كه خادم حضرت آمد و گفت داخل شود. داخل شدم و بر آن حضرت سلام كردم حضرت پاسخ دادند و فرمودند: بنشين خداوند ترا بيامرزد نشستم حضرت سر بزير افكندند و پس از مدتى سر را بلند كردند و فرمودند كينه ات چيست گفتم ابوعبدالله حضرت فرمودند خداوند به تو توفيق دهد و كنيه‏ات را ثابت بدارد خواسته ات چيست اى ابوعبدالله؟ عنوان مى‏گويد با خودم گفتم اگر ثمره ديدار با امام فقط همين دعا باشد مرا كافى است گفتم من از خداوند خواستم قلب شما را به من مهربان گرداند و از علوم شما مرا روزى فرمايد و اميدوارم كه خواسته‏ام عملى شود. حضرت فرمودند: اى ابوعبدالله علم به خواندن و فراگرفتن نمى‏باشد بلكه نورى است كه مى‏تابد در قلب هر كس كه خداوند بخواهد او را هدايت نمايد. پس اگر علم خواهى از خودت در مرحله اول عبوديت را بخواه و علم را به عمل كردن به آن طلب كن و از خداوند طلب فهم كن تا خداوند به تو بفماند. عنوان مى‏گويد به حضرت خطاب كردم اى شريف حضرت فرمودند: بگو اى ابوعبدالله [به كنيه مرا صدا كن‏] گفتم اى ابوعبدالله حقيقت عبوديت چيست حضرت فرمودند: سه چيز است. 1. اين كه بنده در آن چه خداوند به او داده براى خودش مالكيتى نبيند چون بندگان مالكيتى ندارند و مال را مال خداوند مى‏دانند و در هر جا او فرموده قرار مى‏دهند. 2. اين كه بنده براى خودش تدبير و پيش بينى نكند. 3. تمامى اشتغال شخصى در اوامر و نواهى خداوند باشد.  پس هر گاه بنده در آنچه خداوند به او داده براى خودش مالكيتى نبيند، انفاق در مواردى كه خداوند امر به انفاق كرده راحت مى‏شود. و هر گاه بنده تدبير امورش را به مدبر حقيقى يعنى خداوند واگذار كند مشكلات و مصائب دنيا براى او آسان مى‏شود. و هر گاه بنده مشغول به انجام اوامر خداوند و ترك نهى‏هاى او شود وقتى براى مجادله و فخر كردن بر ديگران نمى‏يابد. پس هر گاه خداوند به بنده اين سه چيز را كرامت فرمايد دنيا، شيطان و خلق بر او آسان خواهد شد و ديگر دنيا را به جهت افزون‏طلبى و فخر فروشى نمى‏خواهد و آنچه را در نزد مردم است به جهت برترى بر ديگران نمى‏خواهد و ايامش را به بطالت نمى‏گذراند و اين اول درجه تقوى است. خداوند مى‏فرمايد تلك الدار الاخره بخعلها اللذين لايريدون علواً فى الارض و الافساداً و العاقبة للمتقين. (آرى اين سراى آخرت را تنها براى كسانى قرار مى‏دهيم كه اراده برترى جويى در زمين و فساد را ندارند و عاقبت نيك براى پرهيزكاران است.

گفتم: اى ابوعبدالله مرا نصيحت نماييد: حضرت فرمود، توصيه مى‏كنم تو را به نه چيز كه اين نه چيز سفارش من است به كسانى كه خواهان راه به سوى خداوند هستندو از خداوند مى‏خواهم كه به تو توفيق عمل به اين سفارشات را بدهد. سه تاى از اين نه چيز در رياضت نفس مى‏باشد و سه چيز در حلم و سه چيز در علم. اين نه چيز را حفظ كن و آن را سبك مشمار. عنوان مى‏گويد: حواسم را كاملاً به حضرت جمع نمودن براى شنيدن آنچه حضرت مى‏فرمايد: آنگاه حضرت فرمود:

اما آن سه چيز كه در رياضت نفس است. بر حذر باش از اينكه آنچه را ميل و اشتها به آن ندارى بخورى چون موجب حماقت و نادانى مى‏شود و نخور مگر هنگام گرسنگى و هر گاه خوردى حلال بخور و نام خداوند را بر آن ببر و بياد بياور حديث پيامبر(ص) كه مى‏فرمايد: پر نكرده است فرزند آدم ظرفى را بدتر از شكمش. پس اگر ناچار از خوردن هستى ثلث معده را غذا بخور و ثلث آن را براى نوشيدنى و ثلث آن را براى نفس كشيدن بگذار.

و آن سه چيز كه در حلم است. هر گاه كسى به تو گفت اگر يك بگويى ده جوابت مى‏دهم، تو بگو: اگر ده بگويى يك جواب نمى‏دهد. و هر گاه كسى به تو دشنام داد به او بگو: اگر در آن‏چه مى‏گويى راست مى‏گويى از خداوند مى‏خواهم مرا ببخشد و اگر دروغ مى‏گويى از خداوند مى‏خواهم ترا ببخشد و هر گاه كسى تو را وعده به خيانت داده تو او را به خيرخواهى و مراعات وعده بده‏.

و آن سه چيز كه در علم است. آنچه را نمى‏دانى از علما سؤال كن و بر حذر باش كه به جهت امتحان و تجربه از آنان سوال كنى (يعنى آنچه را مى‏دانى به جهت امتحان كه آيان او مى‏داند از او بپرسى) و بر حذر باش از اين كه به رأس خودت عمل كنى و تا راهى براى احتياط وجود دارد احتياط كن و از فتو دادن فرار كن به مانند فراز از شير و گردن خودت را پل براى ديگران قرار مده.

آنگاه امام صادق فرمود: برخيز ابوعبدالله كه تو را نصيحت كردم و مزاحم اذكار من نشو چرا كه من به خودم بدگمان هستم. و درود بر كسى كه از هدايت پيروى كند. (بحار الانوار 1/244)

نوشته شده در تاريخ جمعه 8 آبان1388 توسط پدرام |

عقلانيت و معنويت دو نيروي عظيم و شگرف هستند که در ذات ما انسانها به وديعه گذاشته شده­اند. اغلب ما فلسفه را به عنوان سمبل عقلانيت و عرفان را به عنوان نقطه کمال معنويت مي­شناسيم. مرور تاريخچه مربوط به مکاتب فلسفي و عرفاني و نيز زندگينامه­هاي بزرگان اهل فلسفه و عرفان حاکي از اين است که در گذشته­هاي دور عملاً اين باور وجود داشته است که فلسفه و عرفان دو مسير کاملاً جدا (و يا حتي متضاد) هستند. به طوريکه اگر شخصي به يکي از اين دو مسير گرايش دارد، نمي­تواند اهل ديگري هم باشد. حتي گاهي پيروان اين دو مسير يکديگر را به الحاد نيز متهم ساخته­اند. دامنه اين اعتقاد به زمان معاصر نيز مي­رسد. شايد يکي از بهترين نمونه­هاي اين تفکر در زمان معاصر، مرحوم آيت الله سيد علي قاضي طباطبايي (ره) باشد. مرحوم قاضي از برترين و وارسته­ترين چهره­هاي معاصر در عرفان اسلامي و شيعي مي­باشد. از اوصاف اين عارف عظيم همين بس که دو نفر از شاگردان مکتب اخلاق و عرفان ايشان مرحوم آيت الله بهجت (ره) و مرحوم علامه طباطبايي (ره) مي­باشند. اين در حاليست که بنا به گفته آيت الله کشميري [کتاب: عطش – مؤسسه فرهنگي مطالعاتي شمس­الشموس] در زمان فوت ايشان، برخي از اهالي دانش در نجف حتي به تعطيلي دکانهاي بازار (در نجف براي رعايت احترام علمايي که فوت مي­شدند بازار تعطيل مي­شده است) معترض بوده­اند و مرحوم قاضي را درخور چنين اقدامي نمي­دانستند.

البته اين تفکر به مرور زمان و با ظهور چهره­هاي جديد در هر دو حوزه عرفان و فلسفه دچار تغييراتي شده است. شايد در اين زمينه نيز بهترين نمونه در زمان معاصر علامه طباطبايي (ره) باشد که يک فيلسوف بزرگ و در عين حال يک عارف واصل است. حال اين سؤال مطرح مي­شود که واقعاً چه نسبت و رابطه­اي بين اين دو مسير وجود دارد؟ کدام يک از اين دو مسير براي سعادت انسان مناسبتر است؟

در اينجا براي بررسي اين پرسش، تنها به ذکر دو نمونه جالب توجه مي­پردازيم. دو قطب برجسته فلسفه اسلامي که تفکرات آنها پس از گذشت چند قرن، هنوز زيربناي تفکر فلسفي در اسلام و بخصوص شيعه را تشکيل مي­دهد بوعلي سينا و ملاصدرا مي­باشند. اين دو حکيم برجسته، از مهمترين شخصيتهايي هستند که عمري را در مسير عقلانيت و فلسفه سپري کرده­اند. اما نکته جالب توجه اين است که هر دوي آنها در نهايت به تفکرات عرفاني گرايش پيدا کرده­اند.

 

بوعلي سينا:

بوعلي سينا در اواخر عمر در نمط نهم کتاب اشارات (که ظاهراً آخرين اثر وي است) فصلي را به «مقامات العارفين» اختصاص داده است. بخش کوتاهي از اين فصل در ادامه ارائه مي­شود.

 

«آنکه از تنعم دنيا رو گردانيده است زاهد ناميده مي­شود، آنکه بر انجام عبادات از قبيل نماز و روزه و غيره مواظبت دارد به نام عابد خوانده مي­شود و آنکه ضمير خود را از توجه به غير حق باز داشته و متوجه عالم قدس کرده تا نور حق بدان بتابد عارف شناخته مي­شود. البته گاهي دو تا از اين عناوين يا هر سه در يک نفر جمع مي­شود. زهد غير عارف نوعي داد و ستد است، گويي کالاي دنيا را مي­دهد تا کالاي آخرت را بگيرد. اما زهد عارف، نوعي پاکيزه نگه داشتن دل است از هر چه دل را از خدا باز دارد. عبادت غير عارف نيز نوعي معامله است از قبيل کار کردن براي مزد گرفتن، گويي در دنيا مزدوري مي­کند تا در آخرت مزد خود را که همان ارج و ثوابهاست دريافت کند. اما عبادت عارف، نوعي تمرين و ورزش روح براي انصراف از عالم غرور و توجه به ساحت حق است تا با تکرار اين تمرين بدان سو کشيده شود. عارف، حق (خدا) را مي­خواهد نه براي چيزي غير حق و هيچ چيزي را بر معرفت حق ترجيح نمي­دهد، و عبادتش براي حق تنها به خاطر اين است که او شايسته عبادت است . . .»  قسمتي از فصل مقام العارفين -  نمط نهم اشارات – بوعلي سينا.

 

در ادامه مطلب فوق بوعلي به ترتيب به ذکر و توضيح مراحل سير و سلوک عرفاني مي­پردازد.

 

ملاصدرا:

يکي از آثار برجسته ملاصدرا کتاب ارزشمند «اسفار اربعه» است.

اسفار اربعه يعني چه؟

 

«بر اساس اعتقاد عرفا، انسان سالک در مسير تکامل و سلوک عرفاني خود با چهار سير روبرو مي­گردد: سير من الخلق الي الحق، سر بالحق في الحق، سير من الحق الي الخلق بالحق، سير في الخلق بالحق.

سير اول از مخلوق است به خالق. سير دوم در خود خالق است، يعني در اين مرحله با صفات و اسماء الهي آشنا مي­شود و بدانها متصف مي­گردد. در سفر سوم بار ديگر به سوي خلق باز مي­گردد بدون آنکه از حق جدا شود؛ يعني در حاليکه با خداست، به سوي خلق براي ارشاد و دستگيري و هدايت باز مي­گردد. سير چهارم سفر در ميان خلق است با حق. در اين سير، عارف با مردم و در ميان مردم است و به تمشيت امور آنها مي­پردازد براي آنکه آنها را به سوي حق سوق دهد.» کتاب: کليات علوم اسلامي – استاد مطهري

 

منظور از «اسفار اربعه» (سفرهاي چهارگانه) چهار سير عرفاني است که در بالا به آنها اشاره شد. ملاصدرا، خود در مقدمه جلد اول از کتاب اسفار اربعه، به شرح اين نکته مي­پردازد که پس از گذراندن سالهاي زيادي از عمر خود در حوزه فلسفه، با يک تغيير و تحول عميق روحي و فکري مواجه مي­گردد. مدتي در يک بحران فکري قرار مي­گيرد و سپس بنا به گفته خود، عنايتي از جانب حق به او مي­گردد و مکاشفاتي در ذهن او صورت مي­گيرد. کتاب اسفار اربعه، نتايج و دستاوردهاي ملاصدرا در دوره تحول روحي و فکري اوست و همانطور که اشاره شد اين کتاب به تفصيل به مراحل سير عرفاني مي­پردازد.

 

نتيجه­گيري:

 

ملاحظه مي­گردد که دو تن از برترين چهره­هاي فلسفي، پس از طي عاليترين مراحل عقلانيت به تفکرات معنوي و عرفاني تمايل پيدا کرده­اند. در اينجا توجه به اين بيت زيبا از حافظ خالي از لطف نيست:

 

 نصيحت گوش کن جـانا که از جان دوستر دارند

 

جـــوانان سعـــادتمنــــد پنــد پيـــر دانا را

حديث از مطرب و مـي گـو و راز دهر کمتر جوي

 

که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را

حافظ

 

اگر شخصيت انسان را به يک عمارت يا ساختمان تشبيه کنيم، عقلانيت به منزله پي اين ساختمان و معنويت به منزله بنا و طبقات فوقاني آن مي­باشد. بديهي است اگر کسي تنها به عقلانيت بپردازد، مانند ساختماني است که تنها در مرحله پي باقي مي­ماند، مستحکم اما پست و کوتاه. اما چنانچه بدون رشد عقلاني به معنويت بپردازد نيز، همچون ساختماني خواهد بود که بدون پي­ريزي بنا شده باشد. ممکن است مرتفع باشد، اما کاملاً آسيب پذير و متزلزل است. لذا شخصيت يک انسان به هردو عنصر به صورت متعادل نياز دارد، همانند ساختماني که هم پي محکمي دارد و هم طبقات متعدد و مرتفع.

اما بايد پذيرفت که ورود به مرحله معنويت يک ضرورت است، زيرا عقلانيت صرف انسان را به تعالي نمي­رساند. چنانکه حافظ مي­گويد

 

عاشق شو ار نه روزي کار جهان سر آيد

 

نا خوانده نقش مقصـود از کارگاه هستي

حافظ

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 آبان1388 توسط پدرام |

شايد پرسش فوق در شرايطي که آسايش و آرامش بر زندگي ما حاکم است و ظاهراً مشکل جدي را در زندگي احساس نمي­کنيم، بي معني به نظر برسد. اما کساني که دوره­هاي سخت و پر تنش را در زندگي پشت سر گذاشته­اند به خوبي به اين مطلب واقفند که در هنگام ابتلاء به سختي­ها و مشکلات، اعتقادات حقيقي و قدرت ايمان ما مشخص مي­شود.

 

« از امام رضا (ع) درباره ايمان و اسلام سؤال شد. فرمود امام باقر (ع) فرموده است: ايمان يک درجه فوق اسلام است، و تقوي يک درجه از ايمان بالاتر، و يقين يک درجه بالاتر از تقوي است و چيزي کمتر از يقين بين مردم تقسيم نشده است. پرسيدند يقين چيست؟ فرمود: توکل و اتکا بر خداوند و تسليم شدن براي او و رضا به رضاء خداوندي و احاله به امر خدا

 

رضا به رضاي خداوند داشتن و واگذاري امور به خداوند، و يا به تعبيري اعتماد و حسن ظن داشتن نسبت به خدا، در هنگام ابتلاء به سختيها کار آساني نيست. اين کار فقط از عهده کساني بر مي­آيد که ايمان آنها به مرتبه يقين رسيده باشد.

 

« حضرت علي (ع): ايمان بنده راست نباشد، جز آنگاه که اعتماد او به آنچه در دست خداست بيش از اعتماد وي بدانچه در دست خود اوست باشد.» نهج­البلاغه – حکمت 302

 

باور داشتن اين حقيقت که در لحظاتي که زندگي و آينده در نظر ما تيره و تار مي­آيد، کنترل همه چيز در دست خداست و او حتي در همچنين لحظاتي هم ما را در مسير خير و سعادت حقيقي پيش مي­برد، اگرچه ممکن است ما در آن لحظه توان درک و فهم اين مسير را نداشته باشيم، يک محک حقيقي براي سنجش ايمان ماست.

 

« حضرت علي (ع): اي مردم چنان باشيد که خدا شما را اميدوار به نعمتش و بيمناک از کيفرش ببيند، زيرا کسي که از نعمت خدا بهره­مند است اگر نداند اين نعمت که به او مي­رسد همچون دامي پنهان است خوف و ترس خدا را در دل نمي­گيرد. و آنکه در سختي و تنگدستي به سر مي­برد اگر آن را آزمايش نپندارد مأيوس مي­شود و پاداشي را که اميد داشت ضايع مي­کند.» نهج­البلاغه – حکمت 350

 

سختيها و مشکلات زندگي را مي­توان به دو دسته تقسيم نمود،

دسته اول: مشکلاتي که خود ما در اثر اشتباهات و خطاهايمان، آنها را بوجود مي­آوريم.

دسته دوم: مشکلاتي که خداوند بر سر راه زندگي ما قرار مي­دهد.

مشکلات دسته اول، نتيجه اين است که ما با ناداني خود را به دام مشکلات مي­اندازيم، اما از مسير غلطي که وارد شده­ايم دست بر نمي­داريم و خود را عاقل مي­دانيم. درحاليکه اين کار اوج حماقت است.

اما مشکلات دسته دوم، در حقيقت آزمايشهاي الهي هستند. در پس پرده اين آزمايشات قطعاً خير و پاداشي نهفته است. البته براي رسيدن به اين پاداش بايد ايمان و اميد به خدا را در خود زنده نگه داشته و تقويت کنيم.

 

« حضرت علي (ع): هنگاميکه سختي به نهايت رسد، گشايش فرا رسد. و آن هنگام که حلقه­هاي گرفتاري تنگ شود، آسايش درآيد» نهج­البلاغه – حکمت 343

 

اين حقيقت يکي از قوانين شگرف و بزرگ زندگي است که « هميشه تاريکترين لحظه شب، لحظه قبل از سپيده است» . دامنه آزمايش الهي، ما را تا سر حد توان و تحملي که داريم تحت قشار قرار مي­دهد، و پس از اينکه حداکثر قدرت ايمان خود را نمايان ساختيم، گشايش فرا خواهد رسيد.

 

« حضرت علي (ع): بزرگترين توانگري، توانگري به خدا (توکل بر خدا) است.» کتاب: يک هزار سخن از حضرت علي (ع)

 

« حضرت علي (ع): آن کس که به خدا توکل کند، او خود بي­نيازش گرداند.» کتاب: يک هزار سخن از حضرت علي (ع)

 

توکل به خداوند به معناي واگذار کردن امور به خدا (يا به تعبيري وکيل قرار دادن خدا) و اعتماد داشتن به اوست. به طوريکه انسان در هنگام مشکلات، با آرامش و اطمينان کامل قلبي (و پرهيز از بي­تابي و بي­قراري) به انجام وظيفه الهي و انساني خود بپردازد و صلاح و مصلحت امور را به دست خداوند بسپارد. البته اين به هيچ وجه به معناي دست از تلاش و حرکت برداشتن نيست، بلکه صحيح­ترين شکلِ تلاش انسان براي حل مشکلات زندگي است.

 

« رسول اكرم ( ص ) گروهي را كه كشت و كار نمي كردند ، ديدند و فرمودند : شما چه كاره ايد؟ عرض كردند ما توكل كنندگانيم . فرمودند : نه شما سرباريد. » مستدرک الوسائل 11/217/12789

 

خداوند آنقدر بزرگ و عزيز است که حتي اگر غمي را در زندگي ما قرار داد، آن غم را نيز مي­توان به عشق او با آغوش باز پذيرفت. پس، از غمهاي زندگي به عنوان فرصتي براي ابراز عشق به خدا استفاده کنيم.

 

نظر شما چيست؟
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 3 آبان1388 توسط پدرام |
قالب وبلاگ